به انسيه عزيزم
آخر شما از ايشان بپرسيد آقاي قاضي ، من كجا برايش كم گذاشته ام ؟ گرسنه مانده ؟ تشنه مانده ؟ فقط اگر رويش مي شود بگويد آخرين عروسي كه رفتيم – عروسي كي بود -؟ آهان نوه عموي والده گرامي شان . بپرسيد اين شوهر گردن شكسته چه لباسي برايت خريد؟ بگوييد چند روز از اين پاسا ژ به آن پاساژ برديش تا يك پيراهن چشم كور كن پيدا كني . آقا من مادر مرده چهار صد هزار تومان دادم براي ايشان يك پيراهن خريدم كه به اذعان خودش زنهاي فاميل را انگشت به دهان كرده بود . يك پري مي گفتند صد تا پري از دهانشان مي ريخت .آقا فقط بپرسيد چند تا سرويس جواهر دارد ؟ آخر هر كدام از سرويس ها بايد با يكي از لباس هاي شبش ست باشد!خانوم دست به سياه و سفيد نمي زند همه اش يا كلاس ايروبيك است يا كلاس يوگا يا مدي تيشن يا جلسه زنانه كه قربانش برم هزار مدل است از سفره براي دوازده امام و نوه نتيچه هايشان گرفته تا جلسه انرژي درماني و فال قهوه و ...ختنه سوران پسر پسر عمه خاله جانشان .بعد هم هي اين زنها به هم ياد مي دهند و كه اين جايت كوچك است و آنجايت بزرگ است و مي افتند به جان ما كه پول بده مي خواهم بروم دكتر كه گونه بگذارم و خال بردارم و اين طرف را كوچك كنم و آن طرف را بزرگ كنم و فلان دكتر گفته خط خنده ات كج شده و خط گريه ات صاف شده و غبغبت يك ور شده ......از همين كوفت وزهرمار هايي كه توي اين ماه واره كفرستان ياد اين زنها مي دهند .البته شما كه نديده ايد قطعا و چشمتان به گناه آلوده نشده ولي ما از دست اين زنهاي ناقص العقل مجبوريم بنشينيم و ببينيم اين جفنگيات را .مثلا هزار تا چفت و بست زده ايمش كه فقط اخبار ببنيم و كانال هاي آنچناني را داده ايم بسته اند كه چشم و گوش اين بچه ها باز نشود هر چند بايد ما الان شاگردي اين بچه ها را بكنيم . بگذريم حالا فرض كنيد داري اخبار گوش مي دهي مادر سك هي آن پايين مي نويسد بزرگ كردن فلان كوچك كردن فلان بلند كردن فلان كوتاه كردن فلان .اين يكي هزار تا كچل را رديف مي كند كه بياييد مو مي كاريم آن يكي هر دقيقه يك دارو كشف مي كند كه يك خال مو روي هيچ كجاي تنتان نمي گذرايم . آخر فكر نمي ماند ديگر براي آدم كه تو هم بايد -البته خودم خرم را مي گويم- من خر و امثال من اخبار سياسي بخورد توي سرمان نه تنها نمي فهميم دنيا دست كي است بلكه كلي بايد پاي سفارش هاي جديد خانم طبق دستورالعمل هاي ماهواره بدهيم .
آنوقت مي آيند گلويشان را جر مي دهند كه زن مظلوم است . اي خدااااااااااااااااااااااااا عدالتت را شكر يك كمي هم به ما از اين مظلوميت ها بده مرديم اين قدر ظلم كرديم . خلاصه كه آقاي قاضي از ما مردها خرتر نيست بلا نسبت شما و من هم شده ام رييس اين جماعت خرها
بگذريم درست است اصلا بايد برويم سر اصل مطلب كه من مادر مرده كه راسته بازار فرش فروش ها را روي سيبيلم مي چرخانم روزي هزار تا چك و سفته جابجا مي كنم و با هزار جور مرد طرار و رند و كلاهبردار و طماع كه جيبشان هيچ وقت پر نمي شود سرو كله زده ام و مي زنم و تا حالا پايم را توي هيچ دادگاه و پاسگاهي نگذاشته ام چطور وقت پيري كوس رسوايي ام بلند شده و آمده ام دادگاه البته باز هم خداييش به خاطر حرمت و آبروي خودم و خانواده نمي خواستم بيايم ولي چه كار كنم خوب عليا مخدره شكايت كرده نمي آمدم چي كار مي كردم . حالا مردم هم كه از دل خون من خبر ندارند مي گويند ببين چه بلايي سر اين زن آورده كه كار به شكايت كشيده نمي دانند كه ما نازكتر از گل به خانم نگفته ايم اصلا كي جرات دارد بگويد خانم به سايه اشان مي گويند دنبلاشان نياييد كه بو مي دهد ما سگ كي باشيم ؟مي داني آقا جان زن جماعت را با مكر آفريدند .راستش اولش كه جوانيم و نديد بديد فكر مي كنيم لنگه اين يكي توي دنيا نيست بلا نسبت خر چشم و ابرويشان مي شويم و بعد هم تا بيايي بفهمي كه چه غلطي كرده اي دو سه تا ميخ كوبيده به چادرش و مي شود مادر توله هايت حالا بيا خر باقالي بار كن مگر مي تواني حرف بزني پادشاهي مي كند براي خودش . حيف كه نفهميدم ولي از در اين دادگاه بروم بيرون مي دانم چه كار كنم اين جماعت چارقد به سر را فقط يك جور مي شود ساكت كرد يك هوو كه سرش بياوري هم آبش مي شود هم نانش آنوقت مي فهمد كه بقيه زنها هم زنند و اين قدر منت يك لقمه غذا ي كوفتي و انجام وظايف قانوني و شرعيش را نمي دهد .حالا مال ما كه قربانش بروم منت همان لقمه غذا و ظر ف شستن و بچه بزرگ كردن را نمي توانست سرمان بگذارد كه همه كار ها را خدمه مي كردند . ولي به خدا من مي دانم از اين به بعد چه كنم . خدا سر شاهد است نمي خواهم از خودم تعريف كنم خدا خودش مي داند ريا نباشد خرج چند تا خانواده بي سرپرست را تا حالا تقبل كرده ايم البت وظيفه بوده كه هر چه داريم مال حضرتش است اما خدا مي داند برويد بپرسيد چند تا از همين خانوم ها آمدند كه حاج آق شما كه حق پدري به گردن يتيم هاي ما داريد بگذاريد يك گوشه اي زير سايه تا ن باشيم . آقا خانم بود جاي خواهري مثل ماه شب چهارده 25سال نداشت التماس مي كرد به سيداشهدا اما گفتم حاجي مرد باش بعله جوان است وجيه است ما شاالله و ولي اين پري گناه دارد تابش را نمي آورد اگر بفهمد ،17 سال سرتان را روي يك بالش گذاشته ايد دلش مي شكند بهتر است اين ثواب را بگذاري براي كسي ديگر و تو فقط چرخ زندگي اين بيچاره ها را بچرخاني . گفتم پري دوستت دارد اي خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دوستم دارد ! چه حرفها شتر در خواب بيند پنبه دانه زهي خيال باطل گرگ توي دامنم پرورش دادم اگر از حق خداييم استفاده كرده بودم سرش هوو آورده بودم امرو ز به من خيانت نمي كرد و صاف صاف توي چشمم نگاه نمي كرد و انكار نمي كرد .باز اگر رفته بود عاشق يكي شده بود كه سرش به تنش مي ارزيد دلم نمي سوخت . اي خاك بر سرت زن اي خاك رس بر سرت اي خاك كاهو بر سرت اين چه ناني بود كه خوردي نمك خوردي و نمك دان شكستي خاك بر سرت حاجي كلاهت را بگذار بالاتر بدبخت شدم. رفته
عاشق آن مردك نجس كافر ي كه سه تا زن دارد شده اي خاك بر سرت پري .آقاي قاضي من جرات ندارم از غذاي خانوم اگر سالي ماهي قدم رنجه كنند و پاي مباركشان را بگذارند توي آشپزخانه ايراد بگيرم . روزگارم را سياه مي كند اين قدر منت مي گذارد سرم كه روغن پريد توي چشمم دستم سوخت لباسم بو گرفت انگشتم سياه شد و خلاصه هزارو يك درد بي درمان مي گيرد براي يك نيمرو درست كردن اما همين آدم عاشق آن مرتيكه عياش و شكم باره مي شود كه يك جماعت زن را اسير خودش كرده روزي صدو بيست مدل غذا برايش بپزند تا زهر مار كند انوقت آقا يك قاشق چايخوري مي چشد بعد آن چشم هاي تنگ كور شده اش را ريز تر مي كند كه : خوشش نيامده بعد هم هزار تا زن را مي اندازد به جان هم تا گيس و گل هم را بكنند كه آقا ببيند از چه ختاقي خوشش مي آيد .مادر بدبخت من اگر به خانوم بگويد بالاي چشمت ابرو مادر شوهر است و حسود است و چشم ديدن عروس را ندارد و حالا مانده تا قدر خانوم را بفهمد ولي مردك شاه مملكت است بدون اجازه ننه اش تونبانش را نمي تواند بكشد بالا آنوقت پري خانوم دو تا چشم دارد دو تا چشم هم قرض مي كند و مي نشيند به تماشاي اين عجوزه گيس عاريه اي با لذت تماشايش مي كند كه چطور پشت هم حرم سراي پسر هوس بازش را رونق مي دهد . د همين ديگر اگر ننه ما هم از اين عرضه ها داشت و براي خانوم هوويي مي آورد كه هم طبيب بود و هم سر دسته آشپزها مادر همه يتيمان آنوقت دهان پري خانوم تخته مي شد . بعله خوب كردم من شكستم من تلوزيون را شكستم با كمال پررويي رفت توي اتاق بچه ها و تلويزيون را روشن كرد من هم رفتم كليد كنتور را زدم بعد كولي بازي در آورد و خوب شما بوديد چه مي كرديد من هم دست رويش بلند كردم بالاخره بايد مي فهميد آنقدر ها هم بي غيرت نيستم مردي گفتند زني گفتند .
ديگر پري بي پري من پري را نمي خواهم من زن خائن نمي خواهم مي روم زني مي گيرم كه 20 سال از پري جوانتر تا از غصه دق كند خاك بر سر بي لياقت برود توي همان مطبخ آن قوم كافر املت لاك پشت و سوپ حلزون و قرمه سبزي سوسك درست كند. همه اش زير سر اين رييس صدا و سيماست آخ اگر دستم بهش برسد .
.تازه گفتن ندارد ناموسم است هنوز.به خدا شرمم مي شود امروز همين امروز صبح جلوي دادگاه مي دانيد به من چي مي گويد : مي گويد خدا شفايت بدهد من كه از پادشاه خوشم نمي آمد من از افسر مين جان گو خوشم مي آمد . وقاحت را مي بينيد آقاي قاضي عاشق آن مرتيكه هيز شده كه از نظام و ارتش مملكت را ول كرده بود افتاده بود دنبال دختر بازي قصه اش را كه مي دانيد همان كه ..........................
خرداد 87
صدای رادیو می پیچد توی ساختمان نیمه کاره:( من رای می دهم ... تو رای می دهی ..ما رای می دهیم ...با گچ روی دیوارمی نویسم :( من رای نمی دهم )و با خودم می گویم من بزرگ نمی شوم .
قهار آمده بود دم در .مادر گفت : این کیه ؟
پرده تور بوی خاک می داد خیلی وقت بود که مامان حال و حوصله خانه تکانی نداشت .پرده را کمی کنار کشیدم و لای پنجره را باز کردم .
_کارگر ساختمان روبرویی
از لای پنجره سوز سردی می آمد توی اتاق .خواستم ببندمش مامان گفت :گوش کن ببین با آقات چی کار داره .
گفتم معلوم نیست شاید آقا می خواد برج بسازه
شیرین مداد را که همه تنش پراز جای دندان های ریزش بود از دهانش در آورد و گفت :چه خوب آن وقت هر کداممان یک اتاق داریم.
مادر با حسرت به شیرین نگاه کردو پوزخند زد .
گفتم : شاید می خواهد برود پیششان کار کند .
مادر گفت : کی آقات ؟!آن هم عملگی .او اگر می خواست از این کارها کند که پشت میزاداره اش می نشست و من را بدبخت نمی کرد .
و بعد بی اختیار گوشه روسریش را گره زدو زیر لب گفت : یا عزیز زهرا با ز چه نقشه ای کشیده ؟
مجید می گوید :بابا تو هم چه نقشه هایی داری برفرض رای هم دادی رای من و توی جغله به چه کار می آید ؟ببین چقدر پول داری ؟بابات چه کاره است ؟رای به چه دردت می خورد ؟بیخود عزا گرفته ای .فکر کردی اگر رای بدهی بزرگ می شوی ؟نه جانم تا وقتی ته شهر نشستی و توی جیبت شپش ها عروسی دارند و بابایت .......
براق می شوم .نگاهش که به قیافه ام می افتد حرفش را می خورد و می گوید که منظوری نداشته است .
مامان خودش را می خورد .: خدا ذلیلت کند مرد که همه اش باید تن مارا بلرزانی .نصف شب کجا می روی ؟باز کجا بساط راه انداخته اید؟ خدا ان شاالله از زمین برت دارت من راحت شوم .
از توی هال صدای خش خش می آمد بابا رفت توی کوچه .بلند شدم و از پشت پرده نگاهش کردم .داشت با قهار پچ پچ می کرد.
-باز هم رفت ؟چیزی را نبرد؟
از این که مادر فهمیده بابا را می پایم خجالت کشیدم .گفتم : نمی دانم چرا خوابم نمی برد؟
مادر گفت : مگر خواب و خوراک گذاشته برایمان این مرد
رفتم توی رختخوابم دراز کشیدم .
مادر گفت :نفهمیدی چی برداشت؟
وپتو را کشید روی شیرین که پیراهنش را بالا زده بود و وعروسکش را که قنداق کرده بود چسبانده بود به سینه اش و همان طور خوابش برده بود.
گفتم :نه ظاهرا که چیزی دستش نبود.
بابا تا سه روز نیامد همه جا را دنبالش گشتیم همه سوراخ و سمبه هایی که امکان داشت پاتوق او و دوستانش باشد .اما نبود .
بعد آمد .سرحال و قبراق .یک پاکت میوه هم دستش بود.
مادر با تعحب نگاهش کرد:ناپرهیزی کردی
بابا خندید انگار دندانهایش زردتر شده بود و لبهاش کبودتر.و بعد دوباره رفت .
گفت می رود بندر.
مادر به شیرین می گوید : به خدا می آیم کبودت می کنم ها .چرا نمی فهمی باید حتما 16سالت بشود بعد رای بدهی .حالاانگار اگراین فسقله رای ندهد آسمان می تپد!
شیرین می گوید:پس چرا محسن رای بدهد؟
مادر می گوید: اولا که محسن 16 سالش شده بعدهم او باید شناسنامه اش مهر بخورد والا فکر می کنی چه فرقی به حال ما می کند.این پسره هم بیخود اصرار می کند کله اش بوی قرمه سبزی می دهد.
شیرین می گوید: پس کی قرمه سبزی درست می کنی ؟ حالا که نمی گذاری بروم رای بدهم باید برایم قرمه سبزی درست کنی .
مادر از توی اتاق داد می زند : از سر قبر بابام گوشت بیاورم؟
می گویم : بابا شب شد. الان وقتش تمام می شود آوردی شناسنامه لعنتی من را؟مجید دم در منتظر است .
مادر می گوید: یا قمر بنی هاشم
باکفش می دوم توی اتاق.
-چی شده
-مادر می زند توی سرش
-شناسنامه ها، هیچ کدامشان نیست .
می زند به سینه اش :الهی تیر غیب بخوری مرد.هه چقدر خرم که باورم شد ((می روم بندر کار کنم ))آره ارواح بابایت دیدی چه خاکی به سرم شد...
می نشینم جلوی در.
مجید می گوید حالا طوری نشده .چرا خودت را باخته ای ؟فدای سرت .المثنی می گیرید دفعه بعد رای می دهی .
جوابش را نمی دهم .باید تنهایم بگذارد .خودش می فهمد .می گوید : کاری نداری؟
می گویم :نه
می گوید: راستی معمار می گفت کارگر افغانی اش رفته کارگر جدید می خواهد اگر خواستی بروی پیشش بگو سفارشت را بکنم .
مجید که می رود خودم می روم سراغ معمار.
می گوید: این قهار نمی دانم چرا گم و گور شدیکهو؟ دست من را گذاشته توی حنا تو هم آگر می خواهی یکهو بزنی بروی، معامله مان نمی شود .محصل که نیستی؟
می گویم : مهم نیست شبانه می خوانم .
می گوید: خلاصه گفتم باشم ها فردا بهانه نیاوری که درس دارم .حالا برو برای خودت لباس کار بیاور .گفتی شناسنامه ات را چکار کردی ؟
می گویم : گم کردم .
می گوید: پس بگو پدرت بیاید
می گویم : رفته مسافرت
می گوید: ای بابا خوب بگو مادرت بیاید.
و بعد لبه سبیل های بلندو پهنش را می جود.و رادیوی کهنه ای را که از دیوار آویزان است می گیرد کنار گوشش
توی رادیو می خوانند :من رای می دهم تو رای می دهی ما رای می دهیم
آبان 81
دهمین اتوبوس هم توی ایستگاه می ایستد ، اما آذر بین مسافرهایی که پیاده می شوند نیست .
مرد می آید جلوی سینما می ایستد و رد نگاه من را می گیرد بعد سرش را تکان می دهد و می گوید :
خانم فیلم شروع شده ها ، شما بفرماِید تو ، آقاتون که آمد می گویم که شما آمده اید .
خدا لعنت کند آذر ، آبرو برایم نگذاشته ای ! خانم سعیدی هم تا دو تا بلیط سینما را توی دستهایم دید گفت :
خبریه ؟
گفتم : " وا ، چه خبری ؟ "
و کارتابل را محکم گذاشتم توی بغلش
زیر لب گفت :" حالا چرا بهت برمی خوره ، من که نخواستم جار بزنم "
اصلا" تقصیر آقای احمدی بود . نمی دانم چرا درست همان موقع برادری اش گل کرده بود
این هم دو تا بلیط برای خواهر خوبم خانم یگانه
بلیط ها کم بود ، همه جلوی رفاه صف کشیده بودند تا بلیط سینما بگیرند . به هر نفر یک بلیط می رسید من هم فقط یک بلیط می خواستم اما نمی دانم چرا احمدی مسؤول رفاه احساس کرده بود باید جبران همه حمالی هایم را همان موقع بکند . آخر او عادت داشت هر روز توی سرویس اداره کارتش را بدهد من برایش بزنم تا ایشان با خیال راحت بروند و سر فرصت کله پاچه یا حلیم میل کنند . مسؤول حراست تا اسم دو تا بلیط را شنید نگاهی مشکوک به من انداخت و زیر لب گفت : استغفر الله ... فرشته که هنوز بابت اعتراضم به چقلی هایش پیش مدیر کل از من دلخور بود ، مقنعه اش را کشید جلوی صورتش و آهسته به ناهید گفت : " سر پیری و معرکه گیری ! "
امیدی مسؤول کارگزینی در حالی که تسبیحش را می چرخاند دستی به ریش سفیدش کشید و آهسته گفت : " خدایا شکرت ! من خیلی نگران این دختر بودم . "
و گرانمایه که ده سال پیش خواستگار من بود در جوابش گفت : " آن آدم دیوانه را باید دید که ... "
امیدی پرید توی حرفش " خجالت بکش آقا ! "
داشتم از خجالت آب می شدم . اما این که بار اولشان نبود دیگر به طعنه ها و متلک هایشان عادت کرده بودم . توی دلم گفتم ، از لج همه تان همین امروز می روم سینما ، با هر کس که دلم بخواهد . اما دماغ شما را می سوزانم . بعید نبود که زاغ سیاهم را چوب بزنند و بیایند سینما تا ببینند آن بخت برگشته کیست .
گوشی تلفن را برداشتم تا آن بخت برگشته را پیدا کنم .
شهناز وقتی گوشی را برداشت گفت : سعید مادر مرده برو اتاقت رو تمیز کن وگرنه می آم کبودت می کنم ها !
وقتی جریان سینما را برایش گفتم ، گفت : وای معصوم جان می بینی که من خودم فیلمم اصلا" نقش اولم نقشم عوض هم نمی شود نقش دائم کلفت را دارم . کلفت این مرتیکه و بچه هایش دیگر وقت دارم فیلم ببینم ؟ خوش به حالت معصوم زرنگی را تو کردی که هنرپیشه نشدی ما همه جوره خر شدیم ، می فهمی که ؟
و بعد قاه قاه خندید .
فربیا گفت : " می دانی که معصوم جان فرهاد آن قدر بد دل است که فکر می کند همه مردهای عالم مثل خودش هیزند . من فقط حق دارم با خودش بیرون بروم .
شیرین گفت : " وای خواهر من تو هنوز سر عقل نیامدی با من می خواهی بروی سینما شرمنده اما من امروز قرار دارم اتفاقا" می خواهیم برویم سینما این مورد جدید یک تکه جواهر است ماه ماه آدم با این ها میرود سینما خنگول جان . تو هنوز نتوانسته ای یکی را تور کنی از چی میترسی گرفتندت که فبها نگرفتندت هم خوش گذراندی ، نمی شود که هم شوهر نکرد هم غصه خورد نه بابا تو یکی آدم نمی شوی به هر حال شرمنده جای دیگر بود باهات می آمدم اما سینما نه ... "
مهتاب گفت : " این امتحان دکتری برای من وقت سر خاراندن نگذاشته به قول مامان قرار است زن مدرکم شوم می بینی این مامان من اصلا" من را درک نمی کند نمی داند این مردهای بی ظرفیت زن تحصیلکرده نمی خواهند کلفت می خواهند . "
هنگامه گفت : " ببین معصوم جان دلم نمی آید بدون امیر بیایم آخر طفلک عاشق فیلم است جای دیگر بود باهات می آمدم اما فیلم را باید با امیر ببینم نمی دانی معصوم چقدر این پسر با سواد است بعد از دیدن هر فیلمی ساعت ها تفسیرش می کند آخر می دانی که سینما خوانده یک چیزهایی از فیلم ها می گوید که اصلا" به عقل ما نمی رسد از من می شنوی برو زن یک آدم هنری شو همه چی را می فهمند تو هم که ماشاء الله خودت خانه داری مثل ما مجبور نیستی سرکوفت مامان و بابایت را بشنوی یا این که غرغر مادر شوهر را تحمل کنی .
فقط آذر کز کرده بود گوشه دفترچه تلفنم . یادم آمد که آذر چند بار گله کرده بود که چرا بهش زنگ نمی زنم بچه ها می گفتند تازگی ها نامزد کرده اما لابد هنوز خانه مادرش بود من و آذر همه دبیرستان و دانشگاه را با هم گذرانده بودیم و بعد هم 14 سال همکاری توی اداره تا این که آذر به یک واحد دیگر منتقل شد توی این یک سالی که آذر رفته بود یکی دو بار آمده بود خانه مان و بعد هم سر ختم مادر اما من آن قدر فکرم مشغول مادر بود و پا بند آلزایمر او شده بودم که حتی حوصله نداشتم زنگی بزنم و احوالش را بپرسم با خودم گفتم فرصت خوبی است برای جبران مافات لابد آذر خیلی خوشحال می شود .
آذر گفت : سلام
گفتم : چطوری عروس خانم ؟
گفت : لطفا" پس از شنیدن بوق پیغام خود را بگذارید
بوق مرده شور هر چی پیام گیر را ببرد هیچ وقت به هیچ پیام گیری جواب نمی دادم .
گوشی را گذاشتم . دلم نیامد دوباره شماره را گرفتم و گفتم : " چه غلط ها پولدار شدی نامزدت برایت از این تلفن ها خریده ، خانم پولدار ساعت چهار جلوی سینما صحرا منتظرتم ، دو تا بلیط گرفتم بریم فیلم ببینیم "
خانم فیلم تموم شد آقاتون نیومد ؟
بلیط ها را پاره می کنم باد تکه های بلیط را می برد توی جوی آب
إ إ خانم چرا بلیط ها را پاره کردی خوب لابد بنده خدا کاری براش پیش آمده ، خوب خودتان می رفتید حالا چرا عصبانی شدید ؟
مهر 81
توی حیاط دیگ های پلو بار گذاشته اند .بوی مرغ می آید من از مرغ بدم می آید ولی گفته اند ظهر ازچلوکبابی کباب هم می گیرند. مادر بزرگ کل می کشد . کل می کشد و می زند زیر گریه.زن ها جیغ می کشند .
مادر بزرگ به سینه اش می کوبد و می گوید: پس عروس کجاست ؟ رفته آرایشگاه ؟ اسفند دود کنید این چه قیافه ایه ؟ شما هم برید آرایشگاه لباس سیاه چرا پوشیدید ؟ شگون نداره ها . برید به خودتون برسید . دخترم توی آرایشگاه معطل نشه . برید همه تون به حساب من برید آرایشگاه . دخترم شده مثل ماه . هزار ماشاالله . چشمم کف پاش . چه عروسی شده
و بعد بشکن می زند . دست می زند کل می کشد و کمرش را می جنباند و می خواند :
عروس چقدر قشنگه امشب مبارکش باد
دایی ها از اتاق مردانه می ریزند توی حیاط زن ها گریه می کنند مامانم باز غش می کند .
دایی ها مادر بزرگ را می برند توی اتاق و شانه هایش را می مالند تا صدای هق هق اش تمام می شود . زن ها جلوی مامانم کبریت آتش می زنند . نکند می خواهند مامانم را هم بسوزانند درست مثل خاله .نه، مامان چشمهایش را باز می کند و جیغ می زند : حمیرااااااااااااااااااااا
خاله حمیرا مرده . یعنی نمرده . کشته شده . خاله حمیرا خیلی مهربان بود از مامانم هم مهربان تر بود .چون می گذاشت وقت تمبر هندی می خورم هسته هایش را تف کنم توی باغچه و همیشه هم من می توانستم هسته ها را دورتر بیندازم .
مثل مامان نیشگونم هم نمی گرفت . خاله حمیرا توی خیاطی، نه توی تولیدی کار می کرد یک عالمه لباس بچه می دوخت . خاله دلش می خواست 12 تا بچه بیاورد.
هیچ کس نمی داند چرا خاله را کشته اند همه خاله را دوست داشتند با هیچ کس دعوا نمی کرد . پس چرا باید بکشندش و بعد بسوزانند و بیندازندش تو ی جنگل؟
دایی نظام با آن موهای بلند و درهم که از در وارد می شود باز زنها جیغ می کشند .
مادر بزرگ کل می کشد . می پرد توی راهرو موهای سفیدش را می برد زیر روسری و به دایی نظام می گوید : به افتخار برادر بزرگ عروس
و کل می کشد.زن ها جیغ می کشند . آخر آدم که بمیرد عروس نمی شود که . به قول بابا این زنها هم بی عقلند ها.
دایی نظام می گوید : بیا مادر بیا که روسفید شدی .
و دست مادر بزرگ را می گیردو می برد توی اتاق مردانه . مردها بلند می شوند .
بابایم می گوید: برای شادی روح مرحومه فاتحه الصلوات
دایی خیلی خوشحال است . گریه نمی کند . ولی چشمهایش قرمز است . حتما دیشب تا صبح گریه کرده مثل دایی جواد .دایی نظام تند تند زیر لب فاتحه می خواند . لبهایش عین لبهای خاله حمیرا ند . وقتی درس می خواند و هی حرص می خورد و می گفت : هیچی نخوندم وای حالا چیکار کنم ؟ می افتم . خاک تو سرم .
و بعد هی ناخن هایش را می جوید.
مردها چشم دوخته اند به دهان دایی نظام . لبهای مادربزرگ می لرزد.وقتی به عکس خاله توی قاب نگاه می کند .
دایی یک ورق از توی جیب پیراهنش در می آورد
یکی از مردها می گوید : خدا رو شکر انگار قاتل پیدا شد.
بابا می گوید : به این زودی ؟!
دایی امیر زیر لب فحش می دهد . از آن فحش هایی که مردها توی خیابان به هم می دهند.
بابا به من اشاره می کند : پویا ..برو توی حیاط
می دانم که نمی تواند جلوی این همه آدم کتکم بزند .
می گویم : خوب حالا...
یکی از مردها می گوید : شاید هم وصیتنامه است آخر نور به قبرش ببارد اهل خدا پیغمبر بود .
بوی کباب می آید . لابد از کبابی آمده اند . دلم ضعف می رود .
دایی نظام ورقه را باز می کند . سینه اش را می دهد جلو سرفه می کند و می گوید : مطمئن بودم .
و به مادربزرگ نگاه می کند و می گوید:شیر این مادر را خورده بود
بعد بغضش می ترکد و با آستینش اشکهایش را پاک می کند و می گوید:رو سیاه نشدی مادر پزشک قانونی گفت مثل گل پاک بوده .
کاغذ دست به دست می شود توی دستهای بزرگ مردها
یکی می گوید : برای شادی روح پاک مرحومه صلوات
مادر بزرگ سر می خورد انگار کنار دیوار. می نشیند و چشمهایش می رود روی هم .
صدای شلخ شلخ دمپاییش از راه پله می آمد... یک٬ دو٬ ...ت تق تق تق ت تق تق ... یک کلاف کاموای شیرشکلاتی زیر بغلش فرو كرده و بافتنی درازي که اگر شال گردن نباشد حتما آستین پلیور است دستش گرفته٬ نخ را دور انگشت سبابه اش پیچانده بود و شباهت انگشت هایش به سیب زمینی استامبولی غم انگیز بود. در را که باز کردم لبخند زنان پرید توی هال. انگار از صبح منتظرش بوده باشم. احتمالا این دفعه هم تا ظهر می نشست و از اخبار خانه خودشان و مرغ و جوجه همسایه و کی زن گرفته و کی طلاق داده و طرز پخت آش فلان تا زیرپوش طبقه بالایی افتاد توی تراس ما و چرا ناخنهات ریشه زده و خلاصه هیچ چیز را از قلم نمی انداخت.
برایش چای آوردم. مشغول بافتن بود. دانه ها را تند از این میل به آن میل می كشيد مثل آدمي كه تیک دارد. بافته درازش را روی رانش گذاشت و با دست صافش کرد ...
ادامه داستان
و گفت: کی بشه یه پیراهن آبی ببافم برای بچه ات . یک پسر مثل پنجه آفتاب
گفتم : حوصله داری ها گل ابرو ما چه گلی به سر ننه مان زدیم که بچه ما بزند
موهای فرفری اش را کرد زیر چارقد پشمی زرشکی اش و گفت : قرار نیست کسی کاری برای کسی بکند مادر من ۸ تا آوردم چه کردم ؟ چه کردند برای من ؟ زنی عزیز دلم ....تا مادر نشوی که زنیت نکرده ای برای دل خودت است والا بچه بلای جان مادر است هووی مادر است یک هووی خیلی عزیز
من برای خودم یک هوو آورده بودم . من یک هوو دزدیده بودم . از توی خیابان . از جلوی مغازه اسباب بازی فروشی و حالا هووی من توی اتاق پشتی خوابیده بود و من می ترسیدم که بیدار شود که گل ابرو بفهمد که مادر بچه بیاید ..و مهران قهر کرده بود رفته بود گفته بود که بی شعورم که مگر دکتر نگفته صبر کنید .که مگر نگفته این بار حتمن عمل نتیجه می دهد نمی دانم شاید هم رفته بود پیش پلیس .
گل ابرو گفت :حالا چرا رنگت پریده
مادر مهران گفت : حالا مگر چی گفتم که بهت برخورد و رنگت شد مثل گچ خوب راست می گویم توی قوم ما این حرفها نبود .والا ما باد لحاف شوهرمان بهمان می خورد حامله می شدیم .پس عیب از مانیست.
مهران گفت : مامان ......این چه حرفیه ما هر دومان مشکل داریم .
گفتم : گل ابرو اگر کسی بچه ات را بدزدد چی کار می کنی ؟
گلوله کاموا چرخید تا پای من
- بدزدد؟ غلط می کند .
جیغ کشیدم : خوب حالا اگر این غلط را کردچی ؟
دستش را گرفت زیر چانه ام .
- ریحانه....
صدای گریه بچه بلند شد.
زد توی سرش : ای خاک بر سرم
رفت توی اتاق بچه را برداشت و گفت : می روم کلانتری ریحانه تو بچه را ندیدی .
دویدم دنبالش .گفت: بشین توی خانه ات آدم وقتی ۸ تا بچه داشته باشد و یکی در خانه اش را نزند ؟ یک نوه نیاید سراغ مادر بزرگش را بگیرد باید هم بچه مردم را بدزدد.چقدر برای مردم لباس ببافم .دلم می خواهد یکی برای نوه ام ببافم . خوب حق دارم .....ندارم؟
و بعد به من نگاه کردو گفت: خاک بر سرت بدبخت بیچاره فقط بلدی ناخن بخوری . بمیری الهی همه مون راحت شیم .
خانوم دکتر توی ورقه ای که بالایش شکل ترازو بود چیزی نوشت و گفت : به شما حق می دم عصبانی باشید من هم جای شما بودم از خواهرم دفاع می کردم ولی من نمی تونم دروغ بگم که ....اگر قرار بود به خاطر این کارها همه را دار بزنند که الان کسی توی خیابون نبود.
ناخن هایم می سوخت .
آبجی چادرش را روی سرش جابجا کرد و گفت : ولی من این پسره را می فرستم بالای دار خانوم . بدبخت هستیم اما بی ناموس نیستیم .
بعد زد روی پاهایش و در حالی که سرش را تکان می داد گفت : وای ......اگر داوود بفهمد وای اگر داوود بدبخت بفهمد .آبروش جلوی آن زن دهاتی اش که می رود هیچ .....خون را چه کنم ..خون می کند داوود.خانوم دکتر برادرم بفهمد این پزشک قانونی را آتش می زند .
سردم شد .یخ کردم .کاش یخ زده بودم .کاش گذاشته بودندم توی یکی از آن یخچالها ی پزشک قانونی .دستهایم می لرزید. خانوم دکتر گفت : چیه زینب جان چی شد؟
خانوم دکتر تار شد . آبجی هم -و دستهایش که توی هوا تکان می خورد.دیگر ناخن هایم نمی سوخت........
حميد لبهايش را جمع مي كند و مي گويد : مگه نگفتم رژ نزن خانومي ؟!
دستهايش را بالامي برد آستين ها را مي كشم بيرون و همه هواي پيراهنش را مي بلعم .
لكه رژ صورتي خيلي كوچك است و مثل يك گل افتاده روي جيب پيراهن آبي اش
مي گويم : خوب بايد ياد آوري مي كردي .
انگشتهايش را مي گيرد زير چانه ام وقتي همه رژ لبهايم را مي خورد مي گويد : حالا پيراهنم را مي شوري تا يادت بماند .
لكه رژ خيلي كوچك است ولي من نصف پيراهنش را مي شويم بي آن كه بچلانم يا تكانش بدهم آويزان مي كنم روي جالباسي حمام .
توي آينه حمام دوباره رژ مي زنم و آهسته مي گويم : كاش خشك نشود.
اما مي شود . هميشه زود خشك مي شود.حتي بدون آفتاب.اما همين هم خوب است دو ساعتي طول مي كشد تازه........محال است حميد با پيراهن اطو نخورده برود.
سامان
زن گفته بود : بزار این بچه سروسامون بگیره یک دقیقه تو این جهنم نمی مونم .مرد فقط نگاهش کرد مات .از پا تختی دخترش که برگشت هر چه زنگ زد کسی در را باز نکرد زن همسایه وقتی از پنجره دستهای پرش را دید در ورودی آپارتمان را باز کرد .زن بارها را گذاشت زمین و در آپارتمانشان را باز کردو گفت : خبر مرگم نمی تونم یک ساعت این خونه رو تنها بگذارم زورت می آد بلند شی درو باز کنی اگه دستم پر نبود چلاق نبودم کلید می انداختم باز می کردم دختره کیک فرستاده واسه باباش آخ یکی نیست بگه دختر من که وسیله ندارم مثل زنهای مردم شوهرم با ماشین نمی آن دنبالم که خدا منو خلق کرده برا حمالی ... حالا چرا پنجره رو باز گذاشتی پهلوون شدی ....اه شیر سماور چرا بازه .........گند زدی به اشپز خونم .........وا ....مسخره ام می کنی چرا همین جور زل زل داری نگاهم می کنی ......
مرد با چشمهایی مات زن را نگاه می کرد که از حالا از سرما می لرزید.
زن گفت: آقا صدای اون نوارو كم كن! راننده از توی آینه نگاهی به زن انداخت و گفت: «بیخیال شو آبجی دیگه باید همه، غزلو بخونیم زلزله رو كه دیدی؟ هر چی ثواب كردی بسه دیگه باید كاسه كوزه رو جمع كنیم و همه چی رو تحویل اوسا كریم بدیم.» زن چادرش را روی سر مرتب كرد. پیراهن مشكی مخمل، قالب تنش بود. دستی به ابروهای پرش كشید و گفت: «من اعصاب ندارم آقا كمش كن» راننده لب ورچید. صدای محكم زن و چشمهای ماتش كه انگار هیچچیز را نمیدید توان هر پاسخی را از راننده گرفت. صدای نوار را كم كرد و زیر لب گفت: «خدا گره از كار همه باز كنه» به زن گفتم: «خیلی وحشتناك بود، من كه داشتم زهرهترك میشدم.» زن سر برگرداند و گفت: «از چی؟» چشمهای عسلیاش میان سبزه تند صورتش میدرخشید. گفتم: «زلزله» گفت: «ترسیدی؟» گفتم: «تا به حال آنقدر نترسیده بودم.» گفت: «بچه داری؟» گفتم: «نه» باز رویش را برگرداند طرف شیشه و مات خیابان شد. ـ «پس چرا میترسی؟» سرما همه آغوشم را پر كرد. میخواستم بگویم؛ به قول مامانم بچههای شما چه گلی به سر شما زدهاند كه بچه من بزند، همان بهتر كه بچه ندارم، تا حالش گرفته شود. اما او كه نمیدانست من بچهدار نمیشوم. گفتم: «شما نترسیدید؟» بغض كرد: «من دیگر نمیترسم. پنج بار ترسیدم توی بم. دیگر برای چه بترسم. خدا بدش نیاید خوشحال هم میشوم. حالا همه شیشه پنجرههای تاكسی را كشیده بودند پایین و مات درختهای فرار شده بودند.
آقاي سيب نفهميد چطور عاشق خانم پرتقال شد. فقط ميدانست ديگر طاقت ندارد آنجا بالاي درخت بايستد و همان طور خانم پرتقال را نگاه كند. هر چه خانم پرتقال از سبزي درميآمد و نارنجيتر ميشد، سيب بيطاقتتر ميشد. سيب هم دلش ميخواست هر چه زودتر به يك سيب قرمز تبديل شود تا خانم پرتقال او را به غلامي قبول كند.
همه سيبها، آقاي سيب را مسخره ميكردند، هيچ كس نديده بود سيب عاشق يك پرتقال شود. به قول خانم بلبل: "كبوتر با كبوتر باز با باز". خانم پرتقال هم مهر سيب به دلش نشسته بود، اما رويش نميشد چيزي بگويد.
يك روز باغبان آمد تا همه پرتقالها را بچيند. دل آقاي سيب ميلرزيد. او فكر كرد الان است كه قلبش از كار بيفتد. سيبهاي ديگر قاه قاه ميخنديدند، اما قبل از اينكه خانم پرتقال را توي كاغذ بپيچند و بگذارند توي جعبه، آقاي سيب آن قدر خودش را تكان داد تا از شاخه افتاد و قل قل رفت كنار جعبه و خانم پرتقال را صدا كرد.
خانم پرتقال گفت: آقاي سيب! دارند من را ميبرند.
آقاي سيب گفت: من نميگذارم.
همين موقع، آقاي باغبان سيب را ديد و گفت: بهبه چه سيبي و آب دهانش را قورت داد و يك دفعه ياد زنش گلاب خانم افتاد كه حامله بود.
اين را ميبرم براي گلاب تا بخورد و يك پسر لپ